سكس كير كس داستان عكس

Saturday, September 24, 2005




داستانهاي سکسي
اولین حال کردن پیره مرد
آقا علیرضا دوست عزیز از من خواسته بودی از خاطراتم در مورد دخترهائی بگم که برای بار اول سکس داشتند یا به عبارت دیگه از اونهائی بگم که من خودم بازشون کردم.... ببین من اولش بگم که من چندین بار این تجربه رو داشتم که اگه بخوام همه رو بگم کلی طول میکشه پس من برات اولیش رو که 17 سالم بود و آخریش که همین تابستون گذشته اتفاق افتاد رو میگم. اون موقعه که من 17 سالم بود من یه دختر همسایه داشتم به نام آذیتا . اینها تازه همسایه ما شده بودن . آذیتا یه دختر خوشگل ..باحال و خیلی محجوب و مامانی بود.من اون موقعها دبیرستان میرفتم و هر موقع که به خونه برمیگشتم آذیتا رو میدیدم که اونم از مدرسه به خونه می اومد خلاصه اولها با سلا م و علیک و بعدش من یادمه که به بهانهای مختلف به در خونشون مرفتم و مثلا یه بار سراغ مادرم اینها رو میگرفتم ...یا الکی میرفتم ازشون برای مادرم اینها چیز قرض میکردم ...خوب دیگه اونم که خر نبود و میفهمید که من ازش خوشم میاد و میخوام باهاش سر دوستی رو باز کنم. اینو یادت باشه که اون موقعها مثل الان نبود که رک و واضح بری با دخترها حرف بزنی....نه بابا... برای یه ماچ باید از هفت خان رستم رد میشدی...بهر حال بعد از چندین ماه ما کم کم ولی یواشکی و تو راه مدرسه ما با هم حرف میزدیم و شوخی و خنده...ولی تو محل که میرسیدیم دست و پامونو جم میکردیم. تا اینکه خدا پدر صدام حسین رو بیامرزه و جنگ شد. ما هم یه زیرزمین داشتیم که هر دفعه که شبها تقی به توقی میخورد همه اهل محل میریختن زیرزمین ما...اما عجب حکایتی داشت اون زیرزمین ما...اقا زیرزمین که چی بگم ...جنده خونه بود چون یه جائی میشد خر تو خر و همه همدیگرو انگولک میکردن حتی نمیدونم کی بود ولی منو هم تو اون زیر زمین انگشتم کردن...حالا دیگه تو خودت حساب بقیه رو بکن....خلاصه منم از موقعیت استفاده میکردم و اولها خودمو به کوچه علی چپ میزدمو یه دستی تو اون تاریکی ها به سرو گوش اذیتا میکشیدم اما بدها دیگه اونم با من حال میکرد و ما دوتائی دعا میکردیم که عراقی ها هر شب تهران رو با موشک بزنن....خلاصه برات بگم که یه روز آذیتا امد در خونمونو زد و پرسید که ایا مامانش اینها خونه ما هستن یا نه....منم با اینکه کسی خونمون نبود(مادرم اینها با فهیمه خانم اینها-مادر آذیتا- رفته بودن خرید) گفتم اره اینجان بیا تو .آذیتا امد تو خونه و یهو دید که کسی خونه نیست...پرسید چرا کسی خونه نیست منم گفتم همین الان دیگه پیداشون میشه امد برگرده بره خونه شون که من جلوشو گرفتم و گفتم ببین من ازت خیلی خوشم اومده و تا الان من یه همچین احساسی رو در مورد هیچکس نداشتم....من میدونم که تو هم همین احساس رو در مورد من داری...با یه شرم ولی با لبخندی گفت نه من اینطوری فکر نمیکنم...منم گفتم ای کلک پس اون کیه که تو زیرزمین من قلقلکش میدم میخنده و قر واطوار میاد...اینو گفتم و شروع کردم به قلقلک دادنش و مالوندن...چادرش افتاد و من دیدم که یه تاپ سفید یقه باز رو یه دامن چهار خونه تنش کرده....هی میخندید و میگفت ولم کن دیگه بسه الان مامانم اینها میان منم هی بدتر میمالوندمش.....خلاصه قلقلک تبدیل شد به مالوندن.... و خنده های ساده و بی ریا تبدیل شد به آه و ناله....منم شدم یه گرگی که به یک گله ی بی چوپان زده ....به خودم گفتم یا الان و یا هیچوقت....یا کامت رو بگیر و حال کن یا اینکه تا ابد افسوس بخور...شروع کردم به ماچ و بوسه اول از صورت مظلومش و بعد کم کم امدم پائین ....گردن به سینه......سینه به روی شکمش....و قبل از اینکه به خودمون بیایم روی زمین خوابیده بودیم....کارمون که تموم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: از روز اول که دیدمت به خودم گفتم که تو تنها کسی هستی که میتونی منو تو زندگیم خوشحال کنی ..من تورو خیلی دوستت دارم.....اون روز گذشت..روزهای بعد هم امدن و گذشتن...من بعد از گرفتن دیپلم رفتم سربازی( 2.5 سال لشکر 21 حمزه تیپ 4 گردان 133) که همش تو جبهه بود . یادم میاد وقتی که از سربازی ترخیص شدم دیدم عروسی آذیتاس...حالا بماند که چرا و به چه دلیل...همه ما گرفتار بعضی رسم و روسوم هائی هستیم که نه کنترلی روش داریم و نه میتونیم تغیرش بدیم....آذیتا اولین دختر تو زندگی من بود.... بعدا برات از اخریش میگم که کی بود و چه جوری شد... پیره مرد حشری





داستانهای سکسی
« )
رفتم اتاق پیش زهرا و بچه ها خوابیدم و شروع کردم به فکر که چه جوری نقشه مو کامل کنم .
صبح با صدای سمیرا بیدارشدم دیدم زهرا و بچه ها دست و صورت شسته رفتن سرمیز صبحانه و منتظرمن هستن من هم بیدار شدم و یه آبی به سرو صورت زدم و رفتم سر میز به بقیه ملحق شدم .
بعد از صبحانه بچه ها رو سپردیم به سمیرا و با زهرا به سمت آدرسی که از شوهرش بهش داده بودند حرکت کردیم و بعد از کلی گشتن و اینور اونور کردن سرانجام آدرس مورد نظر رو پیدا کردیم و من سرکوچه واستادم و منتظر شدم تا زهرا بره تحقیقاتش رو کامل کنه .
یه ده دقیقه ای با تخمام یه قل دو قل بازی کردم تا زهرا برگشت و دیدم که صورتش خیسه اشکه .پرسیدم چی شده زد زیر گریه و گفت بیا بریم تا برات بگم . نشستیم تو تاکسی و نشونی خونه سمیرا رو دادم و حرکت کردیم .تو راه برام تعریف کرد که زن صاحبخانه (همون آدرس ) بهش گفته که آره اون مردی که مشخصاتش رو میدی یه مدت اینجا با یک زن زندگی کردن و الان از اونجا رفتن و آدرس جدیدی هم از اونها نداره .و دیگه نمیشد دنبال اونها گشت چون هیچ سرنخی وجود نداشت . یه خورده دلداریش دادم و سرش رو گذاشتم رو شونم و پیشونیشو بوسیدم راستش از دست شوهرش خیلی کفری شده بودم .
رسیدم خونه بعد از ناهارمن کلی با زهرا صحبت کردم و به اون گفتم که هم جوونی هم خوشگلی هم پولدار بچه هات هم که پیشتن دیگه چه نیازی به همچین مرد عوضی داری و هرگونه نیاز جنسی تو هم من خودم تا آخر عمر براوده میکنم (حال کنید از خود گذشتگی رو) و با این صحبتها و قول اینکه تا جائی که بتونم تو زندگی کمکش کنم کمی آروم گرفت . عصری با سمیرا و بچه ها رفتیم بیرون و من به سمیرا گفتم که یه اشتباه کردیم که خیلی بد شده گفت چی ؟ گفتم که قضیه ازدواج منتفیه بخاطر اینکه ماگفتیم که زهرا خواهر منه و من اگه بخوام با تو ازدواج کنم باید خانوادم بیان خواستگاری و این محاله گند قضیه در میاد و جواب بابا مامانت رو چی بدیم .
سمیرا از این حرف خیلی ناراحت شد و کلی گریه کرد و من دلداریش دادم (بازهم بخاطرهمون حس انساندوستانه ) و قرار شد تا آخر عمر با هم دوست بمونیم . در این حین زهرا که خودشو به من نزدیکتر حس کرده بود از گریه سمیرا تعجب کرد و به جمع ما ملحق شد و دلیل گریه رو پرسید و من هم بهش گفتم که چه اشتباهی کردیم . زهرا گفت که شب بیشتر راجع به این قضیه صحبت میکنیم .
شب بعد از شام به اتاقها مون رفتیم و بعد از اینکه بجه ها خوابیدن من و زهرا رفتیم به اطاق سمیرا برای صحبت و اونجا به زهرا همه چیزو گفتیم و گفتم که سمیرا دوست داشته که من شوهرش بشم و الان کاملا این آرزوش منتفیه و من هم دوست داشتم که پرده سمیرا رو بردارم که این هم بنا به قضیه اول منتفی شده . زهرا گفت که مشکلی نیست قضیه ازدواج منتفیه ولی قضیه بکارت منتفی نیست و اون دوستی داره که جراح زنان و میتونه هروقت که سمیرا بخواد ازدواج کنه این مشکل رو براحتی برطرف کنه یعنی ترمیم کنه . اولش برای سمیرا قابل قبول نبود ولی یه خورده که بیشتر صحبت کرد و از شیرینکاریهای دوست دکترش بیشتر گفت سمیرا خوشش اومد . راستش سه نفری تحریک شده بودیم مخصوصا اینکه سمیرا و زهرا هم لباسهای خواب شهوت انگیز پوشیده بودن . من به سمیرا گفتم که اجازه هست دیگه بعد از این همه مدت امشب کست رو افتتاح کنم ؟ اون هم اول باخجالت و بعد از کلی فیس و افاده زهرا رو بهونه کرد و گفت جلو زهرا خانم که نمیشه و من با یک چشمک به زهرا حالیش کردم که زود موضوع رو راست و ریس کنه و اون هم باهنرمندی گفت که بودن من بعنوان یک بزرگتر در این لحظه حساس الزامی است چرا که اگه خونریزی بشه نمیشه که چیزی به بابا مامان گفت و اون میتونه این قضیه رو حل و فصل کنه . رفتم رو تخت کنار سمیرا نشستم و با شیطنت به زهرا گفتم که زهرا خانم شرمنده که جلو شما این کار و میکنم و زهرا هم با خوشروئی گفت که اشکالی نداره عزیزم به کارتون برسید و من هم از تماشاش لذت میبرم .
دست بکار شدیم سمیرا منو و من سمیرا رو لخت کردم و شروع کردم از انگشت پاش تا فرق سرش لیسیدن و بوسیدن و هراز گاهی نگاهی هم به زهرا که با چشمان شهوت انگیزش و بدن تحریک شدش داشت به ما نگاه میکرد راستش خیلی اضطراب داشت که اولین بار تو زندگیم میخوام پرده بکارت دختری رو بردارم هر چند که بعد ها این قضیه چندین بار تو زندگیم اتفاق افاد . ولی برای اولین بار یک چیز دیگه ای بود . خوب داشتم کس سمیرا رو لیس میزدم که زهرا طاقت نیاورد و اومد جلو و گفت مثل اینکه نیاز به کمک دارید و شروع کرد با سینه های سمیرا ور رفتن . راستش سینه های سمیرا اینقدر قشنگ بود که حتی زن ها رو هم به خودش جلب میکرد چه برسه به مردها . صدای سمیرا رفته رفته داشت بلند تر میشد و زهرا هم داشت لباساشو درمیاورد دیگه همه چیز بوی سکس گرفته بود و زهرا با گذاشتن لباش رو لبهای سمیرا کمی از سرو صدای سمیرا رو کم کرد و من هم همچنان سمیرا رو به مرزارضا نزدیک میکردم تا اینکه زهرا رو به من کرد و گفت که الان موقشه و من هم جناب کیرکه داشت از شدت فشار میترکید به کس سمیرا نزدیک کردم و کسش که به شدت خیس شده بود از دور کیر من رو طلب می کرد و من هم با احتیاط فراوان و بادقت سر کیرم رو به کس سمیرا نزدیک کردم ولی زهرا کیرمنو با دست گرفت و به من گوشزد کرد که با احتیاط اینکار رو بکنم که یه وقت خونریزی نکه همون خاطره ای که اون از شب اول عروسیش داشت و من هم قول دادم .
زهرا رفت کنار و من هم کاملا خوابیدم رو سمیرا و کاملا پاهاشو از هم باز کردم سمیرا که داشت از شهوت دیوانه میشد همش میگفت بکن الان کیرتو میخوام همشو بکن پارم کن و من هم یواش یواش کیرم رو سر دادم تو سوراخ تنگ و داغ و خیس کسش و آرام فرو کردم و به جائی رسیدم که دیگه تو نمی رفت و به زهرا نگاه کردم و گفتم که جلوتر نمیره زهرا هم با لبخند شیرینی به من گفت که یه کم فشارو زیاد ترکن ولی کم ومن هم کمی فشار رو بیشتر کردم و به دفعه انگار اون مانع برطرف شده باشه باصدای داد سمیرا مسیر کیرم آزاد شد و کیرم تا ته تو کس سمیرا جا گرفت و دقیقا در همین لجظه سمیرا با چند تا تکون ارضا شد و..... ادامه دارد
فرستنده: علی

داستان

لز من و خواهرم
نوشته : نيلوفر
سلام اول از همه يك چيزي بگم كه همه اسم ها رو مستعار انتخاب كردم.اسم من نيلوفره و دانشجوي سال دوم رشته كامپيوتر هستم اين جريان رو كه براتون تعريف ميكنم تابستان سال قبل اتفاق افتاد ( اون موقع من 20 سالم بود ) اونسال وقتي كه امتحان ها تموم شد و معلوم شد كه من از هيچ درسي نيفتادم از اصفهان راه افتادم به طرف خونه (شيراز) اولين كاري كه كردم رفتم حموم بعد از شستن خودم وقتي كه خواستم بيام بيرون يك فكري به ذهنم رسيد و چون خيلي حشري بودم و چند مدتي بود كه خودم رو ارضا نكرده بودم قبول كردم كه اجراش كنم خواهر كوچيكم (كه 6 سال از من كوچيكتره ) رو صدا كردم كه بياد پشتم رو كيسه بكشه غرغر كرد كه به *شهروز*(برادر كوچيكم كه اونم 4 سال از من كوچيكتره) بگو از سر نارضايتي داد زدم:ـمامان ببين اين بي ادب چي ميگه! اونم با صداي گرمي گفت شقايق ببين خواهرت چي مي گه. از صداي كليد كه توي در چرخيد فهميدم كه داره از اتاقش ميآد بيرون سريع رفتم سراغ ژيلت كنار آيينه صداي غرغراي شقايق بيشتر حشريم ميكرد وقتي كه در زد و در رو واسش باز كردم سر جاش خشكش زد آخه قبلا بهش اجازه نداده بودم كه حتي با شرت و سوتين منو ببينه ولي الان لخت لخت جلوش وايساده بودم يك لحظه حس كردم كه شهروز داره زير چشمي منو نگاه مي كنه واسه همين خودمو كشيدم پشت در و گفتم:هوي نره غول خجالت نمي كشي منو ديد ميزني ؟ مامان يك چيزي بهش بگو توهم بيا تو ديگه يخ زدم واسه اينكه شقايق خودش رو ريلكس نشون بده گفت كيسه ات كجاست؟ از لرزش صداش فهميدم كه حول شده گفتم: كيسه واسه چته؟ بيا اينو بگير و ژيلت رو دادم دستش بيا اينحا مي خوام پشمام رو واسم خطي بزني دست خودم ميلرزه خراب ميشه گفت:ولي تو كه گفتي بيام كيست بكشم! گفتم:پس بايد ميگفتم بيا پشمم رو مرتب كنم ژيلت رو بهش دادم و بهش گفتم شلوارت رو در بيار خيس نشه گفت:خيس نميشه خيلي حواسش بود كه دستش رو روي لبه هاي اونجام نزاره وقتي كه داشت موهاي اضافي زير رو ميزد خودم رو رو دستاش مي مالوندم تو همين حال بودم كه ترشحاتم روي دستاش سرازير شد از خجالت سرخ شده بود وقتي دستش رو اورد بالا حسابي لزج شده بود اروم گفت شير اب رو باز كن من دستم كثيفه (راستش خيلي تو اين كارا بي استعداد بود) وقتي كه دستش رو شست از حموم رفت بيرون و من هم بعد از يك دوش گرفتن حولم رو پوشيدم و اومدم بيرون وقتي كه شهروز منو ديد پوزخند معني داري زد و گفت اينو چي كار كردي اينقد رنگ و روش سفيد شده بود گفتم به تو چه پر رو رفتم تو اتاق كه لباس بپوشم كه شقايق پشت كامپيوتر نشسته بود رفتم سروقت كمد لباسام و يك سوتين برداشتم حوله رو از تنم در اوردم رفتم پيشش و اونو بهش دادم گفتم بيا اينو برام ببند يكم روي صندللي جا باز كرد كه بشينم خودم رو از پشت بهش فشار مي دادم ولي اون امتنا ميكرد و خودش رو عقب مي كشيد بعد از اون لباس هام رو پوشيدم و از اتاق رفتم بيرون ديگه گذشت تا فردا شب كه داشتيم سريال ميديديم كه اون دستش تو شرتش بود( كار هميشش بود يعني هر وقت بيكار مي شد يا به چيزي دقت ميكرد همين كار رو ميكرد مامان بهش گفت: دستت رو در بيار اونم گفت اخه ميخاره شهروز بهش نگاه كرد و زير لب جوري كه مامان نشنوه گفت: هميشه ميخاره مگه نه ؟ شقايق جواب نداد و سرخ شد منم از فرصت استفاده كردم و گفتم : بابا شهروز چرا اينقدر تو كارايه ما دخالت مي كنه بهش يك چيزي بگو خلاصه اون شب واسه شهروز به جهنم تبديل شد كه كلي كتك خورد وقتي كه همه خوابيدن يعني همه جز من منم رفتم تو اتاق پشت كامپيوتر نيم نگاهي به شقايق كه رو تختش خوابيده بود انداختم و تو سايت هاي سكسي شروع كردم به گشتن بعد از نيم ساعت احساس كردم يك نفر از پشت بغلم كرده از سينه هاي كوچيكش فهميدم كه شقايقه دستم رو گذاشتم رو دستاش و رو به جلو كشيدمش گفتم چيه؟ مهربون شدي روي پاهم نشست و گفت : تنها تنها چرا صدام نكردي منم سايتاي خوبي بلدم گفتم تا تو اينجايي چرا سايت؟ نخودي ليخندي زد و گفت پس تو تا كامپيوتر رو خاموش ميكني منم حاضر ميشم وقتي كه كامپيوتر رو خاموش كردم به شهواني ترين شكل ممكن ديدم كه لخت روي تخت خوابيده اولين بار بود كه اينجوري ميديدمش سينه هاش كوچيك بودن يكم تپل بود و حسابي كسش پشمالو بود ( تازه فهمبدم كه چرا اينقدر دستش تو شرتشه و ميگه ميخاره ) لباس خواب و شورتمو در اوردم و رفتم كنارش اول همه يك لب ( كه بلد نبود ) ازش گرفتم بعد شروع كردم گردنشو خوردن اونم داشت با موهاي من بازي مي كرد سينه هاش با اينكه كوچيك بود ولي حلاليش قهوهاي بود و قطرش زياد بود شروع كردم به خوردنش آه و نالش بالا گرفت گفتم خره آروم ! بلند ميشنا راستي سوتينم رو باز كن بعد از روش اومدم پايين و اون اومد روي من وقتي كه سوتينم رو باز كرد خودش رو بهم فشار مي داد انگشتش رو با اب دهنش خيس كرد و گذاشت روي سوراخ پشتم و يهو كردش تو گفتم: مثل اينكه زياد فيلم مي بينيها آروم تر بعد 10دقيقه كه انگشتش رو عقب و جلو ميكرد و لاله گوشم رو مي خورد از روم بلند شد و به حالت 69 (دوستاني كه نميدونند حالتيه كه سر من بين پاهاي اونه سره اونم بين پاهاي منه وقتي كسش رو از نزديك ديدم حسابي حشري شدم كسش كوچيك و ناز بود و گوشتاي اضافيش از بين لبه هاش بيرون زده بود آروم شروع كردم به ليس زدنش با انگستام لبه هاش رو باز كردم و بلوكش (چوچول) رو با زبونم بازي ميدادم از اين كارم حسابي خوشش اومده بود چون خودش رو خيلي بهم مي چسبوند اين كار رو به صورت حرفه اي انجام ميدادم ولي اون خيلي ناشي بود و كسم رو توي دهنش گرفته بود و با ولع مي خورد و حتي چند بار هم گازش گرفت چند دقيقه اي همين طوري گذشت كه گفت ميخوام پستونات رو بخورم بر خلاف بقيه كاراش اين كارش رو خيلي بلد بود منم با دست كسش رو بازي ميدادم كه از صداهاش ونفس نفس زدناش و خودش رو به من فشار ميداد فهميدم داره ارضا ميشه از رو خودم بلندش كردم و با زبون كسش رو نوازش كردم كه يدفه ترشحاتش پخش شد توي صورتم وقتي برگشت و منو ديد از خجالت چشماش رو بست منهم كه از بوش حالم داشت بهم ميخورد رفتم و با دستمال كاغذي صورتم رو پاك كردم و دو زانو رفتم روي سرش و كسم رو فشار دادم روي دهنش كه فهميد و شروع به خوردن كرد واسه خودم خيلي عجيب بود كه چرا دير دارم ارضا ميشم بلند شدم و كونم رو كردم طرفش كه اون با انگشت افتاد جونش و بلاخره منو ارضا كرد بعد بلند شد و لباساش رو پوشيد منم كه حال نداشتم فقط دامنمو پوشيدم و رفتم روي تختم و اونم اومد روي تخت من و تا صبح توي بغلم خوابيد صبح با صداي التماس هاي شقايق از خواب پريدم پتو به طور كامل از روم رفته بود كنار يكم كه دقيقتر شدم ديدم كه شهروز تو اتاقمونه و شقايق پاهاش رو گرفته و نميزاره از جاش تكون بخوره شقايق كه بغضش تركيده بود گفت نيلو بيا راضيش كن نره به كسي چيزي بگه از جام بلند شدم و به شقايق گفتم ولش كن يدفعه يادم افتاد كه فقط دامن پامه و همه چيز رو خراب كردم شهروز كه به نظر ميرسيد ميخواد انتقام ديشب رو بگيره به سينه هاام نگاهي انداخت گفت: همديگه رو كبود كردين حالا ميخواي به كسي نگم؟ پس بايد با منم آش آش كني! با تموم قدرتم دوتا زدم تو گوشش خواست كه بره بيرون بازوش رو گرفتم و گفتم من همه چيز رو مي دونم يعني شيوا همه چيز رو بهم گفته ( شيوا دوست دبيرستانيم بود كه با شهروز دوست شده بود و وقتي كه شهروز تقاضاي سكس ازش كرده بود باهاش قهر كرده بود ) با شنيدن اسم شيوا سرجاش خشكش زد گفتم اگه زيپ دهنت رو نكشي منم لوت ميدم حالا گم شو بيرون. اون رفت بيرون و به هيچ كس چيزي نگفت وقتي چشمم به شقايق افتاد كه دار گريه ميكنه بلندش كردم و رو تخت گذاشنمش و در رو قفل كردم سرش رو تو سينم فشردم و دلداريش دادم ميدونستم كه وقتي كه برم شقايق از پس شهروز بر نمياد و پودش هم از همين ميترسيد اون روز وقتي كه بابا از سر كار اومد رفتم پيشش و ازش خواستم كه شقايق رو تو يكي از دبيرستان هاي اصفهان ثبت نام كنه و بياد خونه من (چون من دانشگاه آزاد مي رفتم با يكي از دوستام خونه اجاره كرده بودم ) گفتم كه خودم هم مواظب رفت و آمدش هستم و تو درساش كمكش ميكنم خلاصه با كلي چونه زدن پدررو مادرم قبول كردن و قرار شد كه شقايق از دوم دبيرستان به بعد پيش من بمونه خودش هم از شنيدن اين خبر كلي خوشحال شد خلاصه اون سال 3 نفري( من و شقايق ودوستم ) يك خونه نزديك دبيرستان شقايق كرايه كرديم اول دوستم ناراحت شد و فكر كرد كه ديگه نمي تونيم با هم لز داشته باشيم ولي وقتي جريان رو فهميد خيلي خوشحال شد و شقايق رشته نقشه كشي معماري رو انتخاب كرده بود ميترا (هم خونه ايمون) كه اين رشته رو توي دانشگاه مي خوند ميتونست كه بهش كمك كنه شقايق هم خيلي زود با اون صميمي شد و از اون به بعد هر شب سه تايي با هم لز داريم.